تبليغاتX
خدا می بخشه ولی حقیقت نمی بخشه
اوني که چتر و ساخت عاشق بود؟........ نه عزيزِ من ،آدم بود.

 

مادرم می خندد و دنیا گلستان می شود

پیش او ... پاییز ...همرنگ  بهاران می شود

زندگی سخت است و من خسته ز جور روزگار

با نگاهش زندگانی ... سهل و اسان می شود

مادرم ...دریاست ...ارام و متین و ساده است

دیو هم با دیدن او ...   پاک  ... انسان می شود

...

مادرم می خندد و دنیا گلستان می شود

 سروده :الهه - الف

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 17:2 | لینک  | 

 

 

 

گر چه گاهی در لجاجت انعطافی خفته است

هر کجا عشقی ست در آن اختلافی خفته است

جز خـدا از حـال آدم ها کسـی آگاه نیست

در نگاه هرزه ها گاهی عفافی خفته است

غالـبا برجـستگـی هــای تن ِ تنـدیس هـا

سالها در سینه های سنگ صافی خفته است

مـی وزند از آسمـانها ابـرهـای نیمه شب

مـاه من آرام در زیـر لحـافی خـفـته است

بـر لبم لبخـند اندوه است در هنگام خواب

مثل سربازی که با فکر معافی خفته است  

وقت دلتـنگی تو را می خواهـم اما نیستی

مثل سیمرغی که پشت کوه قافی خفته است

گر چه دانم نامه های بی جوابم سالهاست

چون دعایی کهنه در لای شکافی خفته است -

در سـکوتم سـالـها در انتظارت بوده ام

مثل شمشیری که عمری در غلافی خفته است

خواب در چشمم نمی آید ؛ کدامین جنگجو -

در تمام عمر یک شب قدر کافی خفته است ؟!؟

ظاهر شمشیرها شکل صلیبی منحنی ست

هر کجا جنگی ست در آن انحرافی خفته است

زخم کشـتی شیوه ی دزدان دریایی نبود

در سکوت لال دریا اعترافی خفته است

گوشه گیران حرف اول را در آخر می زنند

 گاه اگر مقصود شاعر در قوافی خفته است

ترسم از روز مبادای سرودن از تو بود

 در غزلهایم اگر بیتی اضافی خفته است 

 

اصغر عظیمی مهر

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 22:52 | لینک  | 

 

 

 

فکر می کنی دیگه شدی فراموش؟

سراغت و نمیگیرم شده عشق تو خاموش؟

خیال کردی کتابمون تموم شد؟

نخود نخود هرکی به خانهِِ خود؟

نمیدونی چه سخته روز شمردن

دارو ندارترو به عشق سپردن

خیلی چیزا مونده به یادگاری

یاد هدیه یاد حرفی کاری

هر.از گاهی که یاد من میوفتی

زنگ میزنی میگی که چی میگفتی

توی دلم آشوبی بر پا میشه

مثال ضربه طبر به ریشه

یه بغض کهنه.نفسم میگیره

شادی که هیچ دلم داره میمیره

راه فراری ندارم از این حال

یادت میوفتم.کر میشم.میشم لال

دیگه نمی خوام از زمان جدا شم

وقتشه که نوره ستاره ها شم

نفهمیدم به چی منو فروختی

بهم بگو نبوده مفتی مفتی

 

به فکرتم هر لحضه هر شب و روز

نمیتونم دل بکنم از عشق یار دیروز

یه بغض کهنه تو گلوم نشسته

خسته شدم از این نگاه خسته

بستگی داره که تا کی بمونم

تو این فضای بسته نمی دونم

تو خاطرات وقتی قدم میزارم

وقتی که روزها رو به یاد میارم

یه ابر کهنه میشم ومی بارم

از خیره شدن به آسمون بیزارم

آخ که دلم بدجوری پا بندت

نگو خدا نگوکه این حقته

خدایشم حق دلم این نبود

قصه شمع و شعله و کمی دود

فاِِِئیده ای داره صدای هق هق؟

راضی میشی اگر که من کنم دق؟

باشه تو باش تو حال و روز مستت

بیخیال منو گرمای دستت

چیکار باید می کردم که نکردم؟

چطور تو این دنیا بی تو بگردم؟

 

شهاب حقیقت

../۴/۱۳۸۸

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 1:48 | لینک  | 

 

 

...my name is

 

خواب مي بينم ، خواب مي بينم
حالا که آزادم خواب ميبينم 
بالاي اين سپيديها چيه ؟
من مي تونم نشناخته ها را ببينم

 براي من اين نوع زندگي معين نشده
آسمان تنها ...
چرا تنها به نظر ميرسد ؟
با بودن شب و روز باز هم آسمان تنهاست؟
خواب مي بينم.ِ
مي خوابيم تا شايد خواب ببينيم
شايد روزي با شکوه ببينيم
روزيکه شيوه ساده اي دارد
روز باشکوه تنها...ِ
همچنان پرواز مي کنم ، بالاي ابرها ، بين درختان ، روي درياها ، به جايي پرواز مي کنم که تا به حال هيچ انساني به آنجا نرفته
اگر قرار بود من هم به شيوه پدران و مادرانم زندگي کنم به جاي عقل خدا بايد به من يک نقشه مي داد
حالا که تو دريام از خيس شدن نمي ترسم
به ترد شدن از گروه از خانواده از دوستان عادت کردم و 
از سايه، از آسمان ، از نفس کشيدن لذت مي برم
من لذت مي برم تا وقتي خودم هستم.ِ
من شهابم خدا خوشحال باش
خواب مي بينم حالا که مي توانم...ِ
ما که هستيم ؟
در انتظار مي مانيم در انتظار مي مانيم
ما مي مانيم در اين انتظار
شب مرا نترساند گرسنگي مرا نکشد
از پرواز هم خسته نشدم
تو کي هستي ؟
من از برادرانت هستم
من نميدانم کجايم يعني زياد خوابيدم ؟
من ميتونم با تو پرواز کنم ؟
بله با من بيا
شهاب بيا تا پيران ما را هم ببيني
من نمي خواهم هيچ پيري را ببينم ، نمي خوام از نبايدهايشان چيزي بشنوم
اينجا سرزمين تو ِ ، دوست من اين چيه ؟
اون بالا اون چيه ؟
من خيلي سوال دارم ،
خب بپرس ؟
اينجا که بهشت نيست ؟ هست ؟
نه .
کمال سرعت،،، حضور داشتن است
فراموش نکن
سرعت نور  هم محدود
به اون دل نبند
من مي خوام به پرواز تمرکز کنم اما نميشه
براي پرواز کردن بايد درک کني پسر
فکر تو هر جايي که باشه جسمت هم اونجاست
به چيزهايي که دوست داري فکر کن
من ستاره رو دوست دارم
اوم ،زيباست
.
.
.
کجا مي ري من هنوز به تو احتياج دارد
من براي پرواز کردن به تو نياز دارم
شهاب تو خيلي وقته شروع به پرواز  کردي ولي خبر نداري
يه کم که توجه کني ميبيني خيلي از مسير مونده
شهاب به عشق فکر کن.ِ
خدانگهدار
به جمع برگشتم وگفتم.ِ
خيليا تا اونجايي رو ميبينم که چشماشون مي بينه
من يه هم پرواز مي خوام
کسي هست که بتونه تو شب هم با من پرواز کنه ؟
و شنيدم که
شهاب تو از مانيستي
تو سوالهايي مي کني که سالها پيش جواب داده شده
تو تحت حمايت مانيستي
 برو از اينجا برو ،برو
من حمايت شما را نمي خوام
همه ما رانده شديم
همه ما رانده شديم
همه ما رانده شديم
ما براي لذتِ پرواز بال مي زنيم
براي لذتِ مسير راه مي رويم
زنجير ذهنت و که پاره کني زنجير جسمت رو هم پاره کردي
انسان آواز بخوان
انسان پرواز کن
راهتو پيدا کن
چرا که هيچ کس جز تو راهت را نخواهد يافت
ما آزاديم هرچه مي خواهيم باشيم
ما براي انتخاب خلق نشديم
براي خلق کردن خلق شديم
ما به خرافات احتياجي نداريم
.
.
.
 
شهاب رانده شده است به حرفاش توجه نکنيد
هر يک از ما کاري را مي کنيم که بيشتر دوست داريم
تا بتونيم راهمون و پيدا کنيم
ما آزاديم تا خودمون و پيدا کنيم
پيرهاي باتجربه اميدوار بودن براي من فاجعه اي رخ بده
شهاب شيطانِ اون ما رو نابود مي کنه
بکشينيش
بکشينش
 
دوستان خودم مي خواستن من رو با هديه هاي خود من بکشن
راه يافتن کمال و عشق در وجود ماست
ولي گمشده در انساني که رنگ شده
تو خودت رو بشناس ،اگر بشناسي
خدا خورشيد رو براي روز تو فراهم خواهد کرد
و خدا راهت رو خواهد ساخت
بگرد
 

 شهاب. م


پرواز ميکنم حتي اگر به زمين زنجير باشم

 
 

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 0:19 | لینک  | 

................................................................................................. 

اسانس خیانت

 .................................................................................................

من بی هیچ سلاحی مبارزه می کردم

و به جای ماشه

دوستت می دارم می چکاندم،

اما عجیب بود که به جای خون

خیانت به زمین می پاشید !..

تصور مبهمی ست عشق .

حالا که از چشم اسکندر به جهان نگاه می کنم ،

و با پای تیمور راه می روم ،

چقدر عقده گشایی شاعرانه است !...

در من جنگجویانی آموزش دیده اند ،

که سپرهاشان را

در برابر لبخندی زمین می گذارند و می میرند !

تنها هواست که خیانت نمی کند ،

و باران جور همه ی تیرهای خطا رفته ام را می کشد .

یاران هنوز از پا نیافتاده ام یکی از شما لطفا

کمی هوا به من تزریق کند !..

آغاز سالها کشتار از همین شعر خواهد بود ،

و باد از هر سمتی بوزد ،

نشانه ی شکست است ،

چرا که زنانی موفق ترند که موهاشان

هرزه تر است !

اسانس خیانت امسال در عطر زنانه

انقلابی در صنعت همخوابگی ست !

 

                                                                                            وحید پورزارع

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 0:28 | لینک  | 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 0:2 | لینک  | 

 

چی بگم ....

 

برای این عکس توضیحی ندارم...

این یکی رو شما بنویسید من بخونم....

و این  تقدیم به شایانِ عزیز

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 18:16 | لینک  | 

 

 

مرگ تدریجی

مرگ تدريجي...
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر سفر نكنيم

 

اگر مطالعه نكنيم

 

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم

 

اگر به خودمان بها ندهيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

هنگامي كه عزت نفس را در خودمان بكشيم

 

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر بنده عادتهاي خويش بشويم

 

و هر روز يك مسير را بپيماييم

 

اگر دچار روزمرگي شويم

 

اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

 

يا با كساني كه نميشناسيم سر صحبت را باز نكنيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

 

همان احساسات سركشي كه

 

موجب درخشش چشمان ما مي شود

 

و دل را به تپش درمي ا ورد

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

 

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگاميكه از حرفه يا عشق

ناراضي هستيم

 

اگر حاشيه امنيت خود را براي ارزويي نامطمئن به خطر نياندازيم

 

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

 

اگر به خودمان اجازه ندهيم

 

براي يكبار هم شده

 

از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

 

                               بياييد زندگي را  امروز  آغاز كنيم!

 

                                       بياييد  امروز  خطر كنيم!

 

                                     همين  امروز  كاري كنيم!

 

 

 

         اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي شويم

 

 

                     شاد بودن را فراموش نكنيم!

 

 

                                                                  پاپلو نرودا

 

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 10:22 | لینک  | 

 

چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 14:26 | لینک  | 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه

نمي توانستند از هم جدا باشند ، با خواندن يک جمله معروف

 از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام

در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند.

چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف

 ويليام شکسپير بر مي خورند:

« عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،

 مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده! »

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 16:29 | لینک  | 

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین

 

 

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني

 

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

 

 


هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

 

 

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 15:21 | لینک  | 

 زبان حالم.

تو گریه ام را به دیده دیدی دلت نسوخت 

 

  شکستنم را زغم شنیدی دلت نسوخت  

  

 به نا کجاها مرا کشاندی ز بد دلی           

 

 به حال عشقی که سر بریدی دلت نسوخت

 

از مجموعه شعرهای غلامعلی فولادوند (فرهاد)

...و تمام شدم.

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 11:43 | لینک  | 

 نه !
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم


انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند


زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند ...

پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم ...

تا روزگار بو نبرد ...

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم !

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 8:7 | لینک  | 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی .وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که تو دلت به کلبه ساخته .وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو میلرزوند.

 

 

انگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است.

 

نوشته شده توسط شهاب حقیقت  در ساعت 22:1 | لینک  |